بدجور دلتنگت شده ام...

چقـــدر کم توقع شده ام ….

نه آغوشت را می خواهـــم ،

نه یک بوســـه

نه حتـــی بودنت را …

همیـــن که بیایــی و از کنـــارم رد شوی کافی است…

مرا به آرامش می رسانــد حتــی

اصطکــاک سایه هایمـــان

این روزها حال خوشی ندارم.....

 

بدجوری دلتنگم، اما دلتنگ کی؟ دلتنگ چی؟

 

احساسی مبهم قلبم را می فشارد! احساسی که از حرفهای

 

تلمبار شده در دلم نشأت می گیرد. حرف هایی که هرگز بیان نشدند و

 

هرگز مخاطبی برای بیان شدن نداشتند. همه گوش ها شنوا بودند ولی

 

فاصله میان شنیدن و فهمیدن یک دنیاست.... .

 

وابسته شدم.... شاید خنده دار باشد ولی من واقعا وابسته شدم به

 

کسی که هرگز از عشقم باخبر نشد. کسی که تمام زندگی ام شد

 

بی آنکه لحظه ای از زندگی اش را به یادم باشد!

 

این روزها حال خوشی ندارم.....

 

خسته ام از این دلبستگی!

 

می خواهم رها شوم.... ازتو.... از خودم.... از هر احساسی

 

که نسبت به تو دارم! اما چگونه؟ مگر می شود قصه ای پایان

 

بی آغاز داشته باشد!؟

 

ولی انگار همینطور است....

 

انگار برای عشق من چنین سرنوشتی رقم زده اند!

 

می گویند باید فراموشت کنم اما هیچ کس نمی گوید چرا و چگونه !!!

 

همه مارا دوخط موازی می بینند و می گویند دو خط موازی هیچ گاه

 

 به هم نمی رسند. این قانون ریاضی است که دو خط موازی

 

هرگز به هم نمی رسند. ولی آیا ما واقعا دو خط موازی هستیم؟

 

با این همه مگر در عشق نیز چنین قانونی وجود دارد؟

 

اصلا مگر عشق قانونی دارد که ضابطه هم داشته باشد!!؟

 

عشق علاقه شدید قلبی است که فقط دل می خواهد نه چیز دیگر!

 

نه شرط، نه قانون، نه دلیل و نه هر چیزی که عاشق را از

 

معشوقش دور سازد.

 

پس به سلامتی هرچی عشق و هرچی دل عاشقه.

 

دوست داشتن دل می خواهد نه دلیل.... دوستت دارم بی دلیل.

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید