لبخند تلخ

فقط میدانم مدت زیادیست که لبخند هایم پوزخند وخنده هایم بغض شده اند ...

هرچند همیشه از درون می گریم...

هر از گاهی در آیینه نگاهی به خود می اندازم و می پرسم : آیا این منم؟!

این همان منم که هر کجا که بودم ،

نمی گذاشتم لبخند از روی لب های کسی پر بکشد و غم توی دلش خانه کند؛

که خود حالا ،

فقط گاهی به تقدیر خویش ، پوزخندی می زنم...!؟!؟

روزگار برای همه ساز های مختلفی کوک می کند...

برای برخی بیش و برخی کمتر...

اما انگار من صدر نشین گروه اولم...؛

که درست هنگاهی که داشتم روی خاطراتی کهروی ذهنم حک شده بودند ،

پارچه ی فراموشی میکشیدم/

روزگار تلنگری مهیب به من زد که علاوه بر شکستنم ،

مرا وادار به انتظاری دوباره ، طولانی تر اما قاطعانه تر کرد...

اما چه می شود کرد و چه می توان گفت...

جز رقصیدن به ساز روزگار و سکوتی سنگین ،

که گاهی خویش را نیز در آن گم می کنم!

سکوتی برای حفظ آرامش و تعادل همه چیز بهجز خودم...

سکوتی که به واسطه ی پر از حرف و درد بودن به

وجود می آید...!

سکوتی تلخ...

اما کار ساز...

که گمان می برم روزی کار خودم را نیز بسازد...!

/ 0 نظر / 24 بازدید