دلبندم پسرم...

دلبندم، باز شبی دیگر و بی‌تابی دیگر مرا فراگرفته است.

هر روز بیشتر از روز قبل می‌فهمم که چه لذت توأم با دردی دارد این مادر شدن.

این حس مادرانه هیچ منطق و زبانی سرش نمی‌شود.

وقتی طغیان می‌کند دیگر نمی‌توان آن را آرام نمود.

هیچ قدرتی یارای مقابله با آن را ندارد.

هیچ دارویی تسکین‌دهنده آن نمی‌باشد.

امشب نازنینم را دربرندارم...

و این امر که چند روز دیگر صبر کن را، نمی‌فهمم...

نمی‌خواهم بفهمم...

فقط او را می‌خواهم...

با چشمان زیبا و محبت وصف‌ناپذیرش...

بدون تأخیر،

در همین لحظه می‌خواهم؛

و صدای محزون تو از آتش درونم نیز سوزاننده‌تر بود.

مادر نبیند اینچنین باشد صدایت،

حتی اگر دلیل آن من باشم.

/ 0 نظر / 21 بازدید