دوباره

قهر کرده بودم با خودم..با نوشتن ..با فکر های پراکنده ام با حرف هایم با بغض در گلو مانده ام...اما امشب..

امشب دیگر نتوانستم.ابر ها سخت گریه میکردند، انها با ان ابهت غرورشان را شکستند من نشکنم؟

من دیگر طاقت ندارم..فکر پراکنده

من دیگر من نیستم ...عوض شده ام..عوضی شده ام..کجایی که مرا ببینی؟؟

مرا ببینی ...ببینی که چقدر فرق کرده ام بی تو..چقدر کم اورده ام..

دستانم چند ماه است که دیگر گرم نمیشود..کابوس ها مهمان هرشب خواب هایم هستند...روز های بی تو بودن یکی پس از دیگری میگذرد و من هم چنان زنده ام..زنده ای که زندگی برایش مرده است...

قلبم روز به روز بیشتر اذیت میکند و من روز به روز بیشتر اذیت میکنم..

 میشنوی؟هق هق این دختر را میشنوی؟من خسته ام میشنوی؟لعنت به تو،چرا نمیشنوی؟

از دنیای کثیف این روزها خسته ام از تظاهر به خوب بودن خسته ام...خدایا من از خسته بودن هم خسته ام...

چند وقت بود که به بهانه هایم برای نوشتن توجه نمیکردم ...چند وقت است که دیگر به هیچ چیز توجه نمیکنم ..به کسایی که دوستم دارند و دوسشان دارم...و از بی توجی هم خسته ام...
می خواهم بروم، بروم آنجا...تا خود بالای کوه بدوم و یادم برود تمام خاطراتمان...ارام بنشینم و ارام تر گریه کنم...

/ 0 نظر / 4 بازدید