ناصبوری

 

خدایا

اجازه هست ناصبوری کنم؟

به بزرگیت قسم از صبوری خسته ام...

 از فریادهایی که در گلویم خفه ماند و میماند...

از اشک هایی که شبها تنها بالشم و تو شاهد آن هستید

و از حرف هایی که زنده به گور گشت در گورستان دلم

آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ،

 در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .

آرزوی پــرواز دارم مرا اجابت نما

ای تنهــا امیدم

 

نمی دانم چه می خواهم خدایا... به دنبال چه می گردم...

شب و روز چه می جوید... نگاه خسته من چرا

افسرده است این قلب پرسوزگریزانم از این...

مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد...

پیرایه بستند دل من ای دل دیوانه من که...

می سوزی از این بیگانگی ها مکن دیگر...

ز دست غیر فریاد خدا را بس کن این دیوانگی ها

 

 

خداوندا

 


 

میــــــــــــــــــــــــ دانم

 


 

 

میــــــــــــــــــــــــ دانم بزرگـــــــــــــــــــــــــــــــــی

 


 


میــــــــــــــــــــــــ دانم هیچم ولی

 


 

تو خود گفتـــــــــی که در قلب شکســـــــــــــــــته خانه داری

 


 

شکســـــــــــــــــته قلب من جانا به عهــــــــــــــــــــــــــد خود وفا کن

 

 

/ 0 نظر / 14 بازدید